منوی اصلی
تبلیغات
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
من محمدرضا مرتضوی هستم
به وبلاگ با ولایت تا شهادت خوش آمدید
امید وارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری كنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان

برنامه های اندرویدی تولیدی

امام زمان (عج)




معما های قرآنی




داستان هایی از نماز




دعا های مشكلگشا




بقیع




آموزش مكعب روبیك




کاربردی
ابر برچسب ها
مرتبط با : جالب , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم


پند مادر
روستا

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می كرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز كرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند

سالها گذشت تا اینكه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املا كش به پسرش رسید .

پسر كم كم نصیحتهای پدر را فراموش كرد و شروع به ولخرجی كرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تكه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

مادرش كه شاهد كارهای او بود ، سعی می كرد پسرش را متوجه اشتباهش بكند . یك روز پسر برای اینكه خیال مادرش را راحت كند به او قول داد كه دوستانش را آزمایش كند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می كند و او دوستان خوبی دارد.

فردای آن روز پسر در حالیكه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود ، گفت :”‌ چند هفته ای است كه موشی نابكار در منزل ما لانه كرده است و امان ما را بریده است . دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز كرده است .

آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره كردند كه چطور ممكن است موش یك جسم فلزی را بجود ، ولیكن حرفهای او را تا یید كردند و گفتند:”‌ حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریك كرده است.

پسر نزد مادرش رفت و گفت :”‌ ماجرای عجیبی را تعریف كردم ولی آنها به من احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند .“ مادر گفت: ”‌ دوست خوب كسی هست كه حقایق را بگویید نه آنكه دروغ تو را راست پندارد.“ ولی پسر نپذیرفت.

مادر مرد و پسر به كارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد .

روزی خیلی گرسنه بود، به دوستانش رسید كه در كنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در كنار آنها نشست به امید آنكه تعارفی بكنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ، ولیكن آنها به روی خود نیاوردند . پسرك شروع به تعریف كرد كه :”‌ قرص نانی و تكه ای پنیر دیشب كنار گذاشته بودم ولیكن موشی تمام آنرا خورد .”‌ دوستانش او را مسخره كردند و گفتند :”‌ چطور ممكنست موشی یك نان درسته را بخورد .“ پسر به آنها گفت : ”‌ چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یك نان درسته را بخورد . ”‌

به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه كرده است ولیكن افسوس كه دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.

منبع:تبیان





برچسب ها :
پند مادر ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  داستان پند ,  پند آموز , 

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز وضو نداشتم

روزی پیامبر(ص) وارد خانه حضرت فاطمه(س) شد٬ حال اهل خانه را پرسید ولی از حال علی(ع) سوال نفرمود. حضرت فاطمه(س) فرمود: ای پدر امروز از پسر عمت علی(ع) سوال نکردی( حال او را نپرسیدی) پیامبر فرمود: ای فاطمه(س) امروز وضو نداشتم و برای این از او سوال نکردم که نام او را بدون وضو نمیبرم.

(کبریت احمر ص۳۵۱)





برچسب ها :
داستان ,  داستان آموزنده ,  حكایت پند آموز از پیامبر ,  پند آموز ,  جالب ,  داستان كوتاه , 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic