مرتبط با : امام زمان (ع) , مذهبی , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم




مرد سلام نماز را داد و تسبیحش را از روی جانماز برداشت. در حالی که دانه های تسبیح نوبتی از میان انگشتانش رد می شدند، آن فکر همیشگی به سراغش آمد.

 

 این شب جمعه هم به عادت دیگر شب های جمعه، باید روی منبر می نشست و از امام غایب برای مردم سخن می گفت. اما امشب با شبهای دیگر فرق داشت. با خودش می گفت: چه طور می توانم حقیقت را کتمان کنم.

 

صدای صلوات مردمی که منتظر شنیدن حرف های شیخ بودند، او را به خودش آورد. پاهایش رمقی نداشت. دوست داشت روی همان پله اول منبر بنشیند و از همان جا با مردم حرف بزند، اما چاره ای نداشت، دستش را به زانوانش گرفت و یا علی ای گفت و بالا رفت.

 

مثل همیشه آیه و حدیثی گفت و چند مسئله شرعی مطرح کرد و با اینکه اصلاً دوست نداشت برود سراغ اصل مطلب، زیر لب دعای همیشگی را زمزمه کرد اما این بار با صدایی آرام.

 

اللهم انّا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه، بغض گلویش ترکی برداشت و با هق هق ادامه داد و غیبة ولینا و کثرة عدوّنا، این جمله را که گفت یاد چند روز پیش افتاد که عده ای لامذهب سر راهش چاله ای کنده بودند و او در آن افتاده و سر و صورتش زخمی شده بود. دوباره به خودش آمد و با تته پته گفت: و قلّة عددنا.

 

وقتی چشمش به این همه آدم افتاد که گوش تا گوش مسجد نشسته بودند و با اشتیاق منتظر شنیدن از امامشان بودند، جرأتش را برای گفتن این جمله از دست می داد. دیگر نمی توانست ادامه دهد. با خودش می گفت: کجا تعدادمان کم است؟ این همه آدم مخلص و پاک. من نمی دانم پس کی ظهور اتفاق می افتد؟ این آدم ها که بیشتر از سیصد و سیزده نفرند.

 

در همین افکار بود که یکی از مریدانش به پایش زد و گفت: آقاجان حالتان خوب است؟، شیخ علی به خودش آمد و دعا را ادامه داد. دعا که تمام شد، بدون هیچ حرفی از منبر پایین آمد.

 

ناگهان همهمه و صدای مردم مسجد را پر کرد، همه مات و مبهوت نگاه می کردند و در گوش هم از علت رفتار شیخ علی سخن می گفتند.

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید




ادامه مطلب

برچسب ها :
منتظر غیر واقعی ,  منتظر ,  منتظر ظهور ,  امام زمان ,  منتظر واقعی ,  امام ,  با ولایت تا شهادت ,