تبلیغات
.::::با ولایت تا شهادت::::. - مطالب ابر داستان كوتاه
منوی اصلی
تبلیغات
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
من محمدرضا مرتضوی هستم
به وبلاگ با ولایت تا شهادت خوش آمدید
امید وارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری كنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان

برنامه های اندرویدی تولیدی

امام زمان (عج)




معما های قرآنی




داستان هایی از نماز




دعا های مشكلگشا




بقیع




آموزش مكعب روبیك




کاربردی
ابر برچسب ها
مرتبط با : مذهبی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

دو نما از یک مراد 

وقتی از مرز تركیه وارد ایران شدیم، یكی دو هواپیمای فانتوم اطراف هواپیمای ما را احاطه كردند و نگرانی ما بیشتر شد، اما الحمدلله اتفاقی پیش نیامد و آن هواپیماها هم رفتند. با فاصله كمی خبرنگارهایی كه در انتهای هواپیما بودند، برای مصاحبه به قسمت جلو و خدمت امام آمدند. یك خبرنگار كه شاید آمریكایی بود، پرسید 'شما به عنوان مقتدرترین انسان در حال وارد شدن به ایران هستید، لطفاً بگویید چه احساسی دارید؟' و امام فرمودند 'هیچ'. 
این خبرنگار فكر كرد كه یا حرفش را نتوانسته برساند یا بد ترجمه كرده و یا امام متوجه نشده‌‌اند كه سوالش چه بوده، برای همین مجددا پرسید 'شما در طول تاریخ ایران به عنوان مقتدرترین انسان در حال وارد شدن به ایران هستید، از این ورود مقتدرانه چه احساسی دارید؟' وقتی كه ترجمه كردند، امام فرمودند: 'هیچی' و آهسته‌ ادامه دادند، 'الا ان اقیم حقا و ابطل باطلاً' مگر اینكه حقی را استوار كنم و باطل را سرنگون سازم. 

2)

هنگام جنگ، بچه‌هاى مدرسه در نماز جمعه‌ى تهران، قلك‌هاى خود را شكسته بودند و پولهایش را براى جنگ هدیه كرده بودند. فرداى آن روز كه خدمت امام(ره) رسیده بودم، ایشان را در حالى كه چشمهاى خدابینش از اشك، پُر شده بود، دیدم؛ به من فرمودند: كار این بچه‌ها را دیدى؟!!!...

منبع:8-sal-defa.blogfa.com





برچسب ها :
دو نما از یک مراد ,  داستانی از امام خمینی ,  امام خمینی ,  داستان كوتاه ,  داستان انقلاب ,  قلك ,  فرستادن پول به جبهه ها , 
مرتبط با : مذهبی , داستان كوتاه , امام كاظم (ع) , 


بسم الله الرحمن الرحیم
مسافر آشنا همراه پاسخ
دو نفر از شیعیان امام موسى كاظم علیه السلام حكایت كنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه كه مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مركب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت كنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید كسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر كاملا با احتیاط حركت كنید، كه مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به كوفه آمدیم و دو شتر خریدارى كردیم و زاد و توشه اى تهیّه كرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حركت نمودیم .
در مسیر راه بین كوفه و بصره به كاروان سرائى - كه منزلگاه مسافرین بود - رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى كنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیك ما رسید، متوّجه شدیم كه او حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن كه جواب سلام ما را داد، با دست مبارك خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش كردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این كه زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربركت خود آنها را زیر و رو كرد و فرمود: اینها شما را تا كوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.
منبع:سایت آوینی




برچسب ها :
مسافر آشنا همراه پاسخ ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  كوتاه ,  امام كاظم (ع) ,  جانم فدای اسلام ,  جانم فدای امام خامنه ای , 
مرتبط با : جالب , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم


پند مادر
روستا

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می كرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز كرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند

سالها گذشت تا اینكه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املا كش به پسرش رسید .

پسر كم كم نصیحتهای پدر را فراموش كرد و شروع به ولخرجی كرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تكه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

مادرش كه شاهد كارهای او بود ، سعی می كرد پسرش را متوجه اشتباهش بكند . یك روز پسر برای اینكه خیال مادرش را راحت كند به او قول داد كه دوستانش را آزمایش كند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می كند و او دوستان خوبی دارد.

فردای آن روز پسر در حالیكه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود ، گفت :”‌ چند هفته ای است كه موشی نابكار در منزل ما لانه كرده است و امان ما را بریده است . دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز كرده است .

آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره كردند كه چطور ممكن است موش یك جسم فلزی را بجود ، ولیكن حرفهای او را تا یید كردند و گفتند:”‌ حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریك كرده است.

پسر نزد مادرش رفت و گفت :”‌ ماجرای عجیبی را تعریف كردم ولی آنها به من احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند .“ مادر گفت: ”‌ دوست خوب كسی هست كه حقایق را بگویید نه آنكه دروغ تو را راست پندارد.“ ولی پسر نپذیرفت.

مادر مرد و پسر به كارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد .

روزی خیلی گرسنه بود، به دوستانش رسید كه در كنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در كنار آنها نشست به امید آنكه تعارفی بكنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ، ولیكن آنها به روی خود نیاوردند . پسرك شروع به تعریف كرد كه :”‌ قرص نانی و تكه ای پنیر دیشب كنار گذاشته بودم ولیكن موشی تمام آنرا خورد .”‌ دوستانش او را مسخره كردند و گفتند :”‌ چطور ممكنست موشی یك نان درسته را بخورد .“ پسر به آنها گفت : ”‌ چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یك نان درسته را بخورد . ”‌

به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه كرده است ولیكن افسوس كه دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.

منبع:تبیان





برچسب ها :
پند مادر ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  داستان پند ,  پند آموز , 
مرتبط با : داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم


تقدیم به قلب پرمهر همه پدران و روح بزرگ پدرانی که سال نو جایشان در کنار خانواده­هاشان خالی ست.
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله­اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه­ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم 



قدر داشته هاتون رو بدونید
منبع:kianavahdati.com




برچسب ها :
سوال های عاشقانه ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  داستانك ,  داستان آموزنده , 
بسم الله الرحمن الرحیم



روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

منبع:kianavahdati.com




برچسب ها :
داستان آموزنده ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  داستان پسر فلج ,  فلج ,  مرد ثروتمند , 
مرتبط با : داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : 
اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند، نمره یک میدهیم:  1
اگر دارای زیبائی هم باشند یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم: 10 
اگر پول هم داشته باشند دو تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم:   100     
اگردارای اصل ونسب هم  باشند سه تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم: 1000 
ولی اگر زمانی عدد  1 رفت  (اخلاق)؛  چیزی به جز صفر باقی نمیماند: 000 
و صفر هم به تنهائی هیچ است و آن انسان هیچ ارزشی ندارد
منبع:kianavahdati.com




برچسب ها :
ریاضی ,  داستان كوتاه ,  انسانیت ,  انسان ,  محمدرضا مرتضوی ,  داستان , 
مرتبط با : جالب , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. 
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» 
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» 
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.» 
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.» 
- اسب و سگم هم تشنه‌اند. 
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است. 

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. 
مسافر گفت: روز به خیر 
مرد با سرش جواب داد. 
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم. 
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید. 
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. 


مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید. 
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟ 
- بهشت 
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! 
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است. 
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! 
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

منبع:kianavahdati.com




برچسب ها :
داستان ,  داستان كوتاه ,  راه بهشت ,  بهشت ,  دوستان ,  ترك كردن دوستان ,  دوست , 
مرتبط با : مذهبی , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم



اعدام دو جنایت كار
یكی از اصحاب و شاگردان امام صادق علیه السلام ضمن پرسش های متعدّدی از آن حضرت سؤال كرد: وقتی امام زمان علیه السلام در شهر كوفه برنامه خود را اجراء نماید، به كدام شهر رهسپار خواهد شد؟ فرمود: به مدینه جدّم رسول اللّه صلی الله علیه و آله مراجعت می نماید؛ و چون ...وادامه مطلب


ادامه مطلب

برچسب ها :
داستان ,  امام زمان (ع) ,  داستان هایی از امام زمان (ع) ,  ولی عص ,  ولی عصر ,  داستان كوتاه , 
مرتبط با : داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

تدبیر درست


در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او  اظهار داشته  بود  که  هنگام  خرید  یک بسته صابون  متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.

بلافاصله  با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد  کارخانه  این مشکل  بررسی ،  و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی  و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید  .  

مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:....  پایش ( مونیتورینگ )  خط بسته بندی با اشعه ایکس

بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده  و خط مذبور تجهیز گردید.

سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند  تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.  

نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ،  مشکلی مشابه  نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا  یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :  

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!! 


منبع:داستانك





برچسب ها :
داستان كوتاه ,  داستان ,  داستان جالب , 
مرتبط با : داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم
امید
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند . 
نفر اول گفت :....



ادامه مطلب

برچسب ها :
داستان كوتاه ,  داستان ,  قصه , 


تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 |