مرتبط با : مذهبی , شهدا , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.


منبع:sabokbalaneasheq.blogfa.com





برچسب ها :
داستان هایی از شهدا ,  شهدا ,  نوجوانی شهید ابراهیم امیرعباسی ,  شهید ابراهیم امیرعباسی ,  شهید ,  شهادت ,  ولایت ,