تبلیغات
.::::با ولایت تا شهادت::::. - مطالب ابر خاطرات امام خامنه ای
منوی اصلی
تبلیغات
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
من محمدرضا مرتضوی هستم
به وبلاگ با ولایت تا شهادت خوش آمدید
امید وارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری كنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان

برنامه های اندرویدی تولیدی

امام زمان (عج)




معما های قرآنی




داستان هایی از نماز




دعا های مشكلگشا




بقیع




آموزش مكعب روبیك




کاربردی
ابر برچسب ها
بسم الله الرحمن الرحیم


 * دیدار آیت الله خامنه ای از ننه غلام

 

این سه نفر می‌آیند داخل خانه و شروع می‌کنند به صحبت با ننه غلام، درباره شهید. ننه غلام با چادر گلی سفید، آرام روی تخت نشسته و از پشت عینک ته استکانی‌اش آنها را نگاه می‌کند. به او می‌گویند: مادرجان! مهمان دارید ان شاءالله.

 

گوش مادر سنگین است. مرد سرش را نزدیک‌تر می‌برد و این بار بلندتر جمله‌اش را تکرار می‌کند. مادر جواب می‌دهد: مهمان؟ کی هست؟

لهجه مادر خیلی غلیظ است و مرد به زحمت منظورش را می‌فهمد و با صدای بلند به او می‌گوید:

- مادرجان! آقای خامنه‌ای دارند می‌آیند منزلتان. - کی؟

- رهبر انقلاب، آیت الله خامنه ای.

-ها ها! می‌شناسمشان، من از بچگی می‌شناسمشان. کجا می‌خواهند بروند؟

-می‌خواهند بیایند اینجا. خانه شما.


 بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب

برچسب ها :
ماجرای دیدار آقا با ننه غلام ,  امام خامنه ای ,  ننه غلام ,  خاطرات امام خامنه ای ,  .:با ولایت تا شهادت:. ,  خاطرات مقام معظم رهبری ,  ولایت فقیه , 
مرتبط با : امام خامنه ای , سخنان امام خامنه ای , خاطراتی از رهبری , مذهبی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

این وصیت‌نامه‌هایی که امام می‌فرمودند بخوانید، من به این توصیه‌ی ایشان خیلی عمل کرده‌ام. هرچه از وصیت‌نامه‌های همین بچه‌ها به دستم رسیده - یک فتوکپی، یک جزوه - غالباً من اینها را خوانده‌ام؛ چیزهای عجیبی است. ماها واقعاً از این وصیت‌نامه‌ها درس می‌گیریم. این‌جا معلوم می‌شود که درس و علم و علم الهی، بیش از آنچه که به ظواهر و قالبهای رسمی وابسته باشد، به حکمت معنوی - که ناشی از نورانیت الهی است - وابسته است. آن جوان خطش هم بزور خوانده می‌شود، اما هر کلمه‌اش برای من و امثال من، یک درس راهگشاست و من خودم خیلی استفاده کرده‌ام.در بسیاری از موارد، به پدر و مادرشان می‌نوشتند که ما از این‌جا دل نمی‌کَنیم؛ این‌جا بهشت است و زندگی این‌جاست. مثلاً در جواب این‌که مادرش نوشته بود پسرم! زودتر بیا، یا به ما خبر بده، می‌گوید اصلاً آن‌جا زندگی نیست؛ زندگی این‌جاست. این همان معنویت بود. وقتی معنویت هست، دلها مجذوب آن می‌شود. وقتی دلها مجذوب شد، نیروها به دنبال دلها و اراده‌ها حرکت می‌کند. وقتی این‌طور شد، بزرگترین قدرتها نمی‌توانند یک ملت را شکست بدهند. برادران! این واقعیت در ایران اتفاق افتاد؛ بزرگترین قدرتهای دنیا نتوانستند ایران را شکست بدهند.
 بیانات امام خامنه ای در دیدار جمعی از فرماندهان سپاه ۱۳۷۰/۰۶/۲۷




برچسب ها :
به توصیه‌ی امام عمل کردم و وصیت‌نامه‌ها را خواندم... ,  وصیت شهدا ,  امام خامنه ای ,  خاطرات امام خامنه ای ,  حال و هوای جبهه ,  جبهه ,  خاطراتی از جنگ , 
مرتبط با : امام خامنه ای , سخنان امام خامنه ای , خاطراتی از رهبری , 

بسم الله الرحمن الرحیم

این روزها، روزهای شکسته شدن حصر آبادان است. حادثه‌ی عجیبی بود. آن روزهایی که دشمن از کارون عبور میکرد و مقدمات حصر آبادان را فراهم مینمود، روزهای عجیبی بود. آن وقت من غالباً در اهواز بودم. فضای غم‌آلودی بود؛ فراوانی مشکلات، فرماندهی غلط و ناقص، بیپناهی نیروهای مؤمن و مخلص، تجهیزات در حداقل لازم، نه مهماتی، نه سلاحی. دشمن هم از این وضع استفاده کرد. از آن طرف که هرچه فشار آوردند، نتوانستند آبادان را تصرف کنند و دیدند که قابل تصرف هم نیست؛ مجبور شدند دور بزنند، از این طرف بیایند، از کارون عبور کنند و با فاصله‌ی زیادی آبادان را محاصره نمایند.
در این دوران چندماهه‌یی که آبادان، اول از دو جهت، بعد از سه جهت، بعد تقریباً از چهار جهت محصور بود و هیچ راه زمینی به سمت آبادان وجود نداشت و باید از درون آب میرفتند و با فاصله‌یی خودشان را میرساندند، قضایایی اتفاق افتاد. این‌قدر جوان مؤمن، رزمنده‌ی مخلص و آدم فداکار جان خود را به خطر انداخت یا نثار کرد، تا دشمن را یک وجب عقب بنشاند، یا از جلو آمدن او مانع بشود، که واقعاً ضبط و حصر آنها کار آسانی نبود. من نمیدانم آیا این چیزها در نوشته‌ها و دفترها و لااقل در سینه‌ها ضبط است، تا روزی در اختیار تاریخ قرار بگیرد، یا نه؟ و ای کاش باشد و قرار بگیرد.



ادامه مطلب

برچسب ها :
حصر آبادان چگونه شکسته شد؟ ,  حصر ابادان ,  جنگ ,  دفاع مقدس ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام خامنه ای ,  جنگ ایران با دنیا , 
مرتبط با : امام خامنه ای , خاطراتی از رهبری , زندگی نامه , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

گشت‌زنی 2ساعته در «بم» با لباس مبدل

روزی که بم زلزله آمد، صبح جمعه بود. فردای آن روز یعنی شنبه قبل از ظهر، «آقا» بنده را صدا کردند و گفتند من می‌خواهم امروز به بم بروم.

ما گفتیم امروز امکانش نیست و ایشان فرمودند حداکثر تا فردا وقت دارید تا مقدمات کار را فراهم کنید.

ما هم آماده شدیم و فردای آن روز یعنی یکشنبه ایشان با لباس مبدل و یک کلاه پشمی که بر سرشان بود، با یک وانت 2کابین حدود 2 ساعت در شهر چرخیدند و هیچ کس ایشان را نشناخت و حتی فرماندار هم که به فرودگاه آمده بود، خبر نداشت.

یک ماه از این ماجرا گذشت و آقا مجددا به بم سفر کردند. چند ماه بعد هم که ایشان به کرمان رفتند، مجددا از بم بازدید کردند.

حضرت آقا با همه وسائل اعم از قطار، هواپیما و ماشین مسافرت‌ می‌کنند و گاهی هم که امکانش باشد، با هواپیمای عادی سفر می‌کنند.

 منبع:www.farsnews.com




برچسب ها :
گشت‌زنی 2ساعته در «بم» با لباس مبدل ,  امام خامنه ای ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام ,  خاطرات ,  خاطرات محافظان ,  با ولایت تا شهادت , 
مرتبط با : امام خامنه ای , زندگی نامه , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

پذیرایی تنها با یک خورشت

نوع میهمانی‌های ایشان که اقوام یا آشنایان‌شان می‌آیند، طوری است که فقط یک نوع غذا بر سر سفره قرار می‌دهند.

خود ایشان می‌گفتند پدر و مادر بنده این قرار را گذاشته بودند که اگر میهمان برایشان آمد، یک نوع پلو و دو نوع خورشت بر سر سفره بگذارند اما بنده و خانم قرارمان این است که فقط یک نوع پلو و یک نوع خورشت باشد.

من هم در طول خدمتم که گاهی بر سر سفره میهمانان ایشان و یا مقامات کشوری حضور داشتم، هیچ گاه بیش از یک نوع غذا ندیدم. 

منبع:www.farsnews.com




برچسب ها :
پذیرایی تنها با یک خورشت ,  امام خامنه ای ,  با ولایت تا شهادت ,  خاطرات امام خامنه ای ,  زندگی امام خامنه ای ,  زندگی رهبری ,  اقا , 
مرتبط با : داستان كوتاه , زندگی نامه , خاطراتی از رهبری , امام خامنه ای , 

بسم الله الرحمن الرحیم


اگر پیکان «ضدگلوله» می‌شد...

یک مرتبه حضرت آقا من را صدا کردند و گفتند آقای نجات! هر چه ماشین شیک و خارجی در تیم حفاظت بنده وجود دارد، همه را خارج کنید و هیچ کدام دیگر نباشد.

بعد به من گفتند اگر «پیکان» قابلیت ضدگلوله شدن را داشت، من می‌گفتم سوار آن شوم اما اگر پیکان نمی‌شود، یک ماشینی باشد که مدل آن کمی بالاتر است. چیزی بیشتر از حد ضروری نباشد. در غیر این صورت خود شما باید فردای قیامت پاسخگو باشید و من مسئولیت آن را بر عهده نمی‌گیرم.

بعد از اتمام حجت «آقا» بود که بنده حدود 20 خودرو را جمع کردم و دادم رفت.

منبع:www.farsnews.com




برچسب ها :
اگر پیکان «ضدگلوله» می‌شد... ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام ,  زندگی امام خامنه ای ,  ماشین امام حامنه ای ,  ماشین فرزندان رهبر مملكت ,  امام خامنه ای , 
مرتبط با : خاطراتی از رهبری , مذهبی , ولایت , 

بسم الله الرحمن الرحیم

ورزش ، دلیل عدم خستگی 
حاج آقا رحیمیان درباره ی علاقه شدید رهبر به خانواده های شهدا می گوید :
در ماه مبارک رمضان ، قبل از غروب آفتاب ، آقا با خانواده های شهدا دیدار داشتند . این ملاقات بیش از دو ساعت طول کشید و در تمام این مدت ، مقام معظم رهبری روی پا ایستاده بودند .
با این که برنامه های روزانه ، آقا را خسته کرده بود و روزه ماه مبارک ، آن هم نزدیک غروب ، معمولاً ضعف در بدن ایجاد می کند ، محبت آقا به خانواده های شهداء کم نمی شد و ایشان ، ایستاده به درد دل آنان گوش می دادند . این نوع برخورد ، نشان از علاقه ی بسیار شدید آقا به خانواده های شهدا است . همه ، افطار را مهمان آقا بودند . من در کنار سفره ، به معظم له گفتم : شما که این طوری می ایستید و به درد دلها گوش می دهید ، خسته نمی شوید ؟ 
آقا فرمودند : نه ! من چون ورزش می کنـم ، خستـه نمی شوم .

منبع:
bavelayat.parsiblog.com




برچسب ها :
ورزش ,  ورزش رهبر ,  خاطراتی از رهبر ,  خاطرات ولایت ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام ,  با ولایت تا شهادت , 
مرتبط با : ولایت , 

بسم الله الرحمن الرحیم

فتنه كارخانه جنرال!

|خاطره‌ای از آقای اسدالله بادامچیان، درباره‌ی ماجرای مجادله‌ی كمونیست‌ها با آیت‌الله خامنه‌ای در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی ایران|
در روزهای هجدهم و نوزدهم بهمن‌ماه ۵۷ و در اوج روزهایی كه پیروزی انقلاب نزدیك بود، كمونیست‌ها از این‌كه انقلاب اسلامی به پیروزی برسد احساس نگرانی كردند. لذا درصدد برآمدند با رژیم شاه بسازند و نگذارند انقلاب به پیروزی برسد. طبیعتاً رژیم شاه در موقعیتی نبود كه بتواند خود را حفظ كند. بنابراین این‌ها درصدد برآمدند در جریان انقلاب اغتشاش ایجاد كنند. آن‌ها در كارخانه‌ی «جنرال» در جاده‌ی كرج جمع شدند و كارگرها را جمع كردند تا با فریب آن‌ها و همراهی عده‌ای از كمونیست‌ها به طرف تهران حركت كنند و در آن روزهایی كه وحدت لازم بود، درگیری ایجاد كنند و از درون مردم علیه خود مردم خرابكاری كنند. امید داشتند كه در آن موقعیت بتوانند تعداد قابل توجهی را جمع كنند.

دوستان این موضوع را گزارش دادند. محل بخش تبلیغات ستاد استقبال از امام، دبیرستان دخترانه‌ی علوی بود. در اتاق بالای آن‌جا، شهید دكتر باهنر و دیگران بودند؛ بنده هم در خدمتشان بودم. در آن‌جا درباره‌ی این مسأله بحث شد؛ برای مدیریت این مسأله شهید دكتر دیالمه را فرستادیم، اما ایشان نتوانست از عهده‌ی كار بربیاید. یكی، دو ساعت بعد علما و روحانیون دیگری را فرستادیم، آن‌ها هم نتوانستند. من در آن‌جا پیشنهاد كردم كسی كه می‌تواند این كار را انجام دهد، آقاسید علی‌آقای خامنه‌ای است. اگر ایشان بروند می‌توانند از عهده‌ی آن بربیایند. از طرفی دیدیم كه هیچ راهی نیست و فتنه‌‌ی آن‌جا در حال گسترش است. در نهایت گویا آقای باهنر یا روحانی دیگری خواهش كردند كه آیت‌الله خامنه‌ای به آن‌جا بروند.

همراه با ایشان شهید حسن اجاره‌دار و شهید اسلامی و همین‌طور یك گروه برای پشتیبانی آن‌ها فرستادیم؛ چون احتمال درگیری بود و می‌بایست از آقا حفاظت شود. وقتی آقا به آن‌جا رفتند، كمونیست‌ها، كارگرها را در یك سالن جمع و با فریب تمام، تبلیغات منفی كرده بودند. ایشان چند روز به آن كارخانه رفت‌وآمد داشتند. آخرین روزی كه به آن‌جا رفتند، نزدیك به هفت، هشت ساعت سخنرانی داشتند. این‌طور كه گزارش دادند آن‌ها امكان سخنرانی را در اختیار نمی‌گذاشتند و آقا روی نیمكت داخل سالن ایستادند و صحبت فرمودند؛ در مدت تقریباً هفت، هشت ساعت سخنرانی‌ و بحث و گفت‌وگو و مجادله. تیم اعزامی ما یعنی شهید حسن اجاره‌دار و شهید اسلامی و سایرین انتهای سالن و تعدادی اطراف آقا را مراقبت می‌كردند. بعد از صحبت‌های ایشان، وقت نماز مغرب شد. اذان گفتند و آقای خامنه‌ای هم پیشنهاد كردند كه نماز بخوانیم.

وقتی نماز ایشان شروع شد، كارگرهای مسلمان آمدند و پشت‌سر آقا نماز خواندند اما طرفداران كمونیست‌ها نیامدند كه نماز بخوانند. این دو موج با هم دعوا كردند. همین دعوای آن‌ها با كارگرهای نمازخوان و اقامه‌ی نماز جماعت به امامت آیت‌الله خامنه‌ای موجب شد كه جمع آن‌ها به‌هم بخورد. بعد از نماز، تقریباً دو صف تشكیل شد؛ یكی صف كارگران مسلمان و دیگری صف كمونیست‌ها. همین موضوع باعث ایجاد درگیری در آن‌جا شد. كمونیست‌ها نتوانستند قضیه را جمع كنند و نیروهای دیگرشان هم كه می‌آمدند دیگر نمی‌توانستند با آن‌ها همدل شوند. كارگران مسلمان هم كه متوجه حقایق شدند با آن‌ها برخورد كردند و تقریباً توطئه‌ی كمونیست‌ها در آستانه‌ی ۲۲ بهمن در هم شكست.

یك‌بار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی آن روز فرمودند كه من از روی نیمكت به صندلی می‌‌‌پریدم و صحبت می‌كردم تا آن‌ها نتوانند مزاحم شوند. اگر حوصله‌ی ایشان نبود آن‌جا حتماً محل یك فتنه شده بود و ساواك و رژیم شاه و مانند این‌ها با كمونیست‌ها همراه می‌شدند. آمریكایی‌ها هم از آن‌ها حمایت می‌كردند و گارد شاه و امثالهم به‌عنوان خلق و قهرمان و كارگر و مستضعف وارد عمل می‌شدند. آن هم فقط با فتنه‌ی كارگری كه نكته‌ی بسیار مهمی بود. چون آن‌ها در آن‌جا با انقلاب وارد دعوا می‌شدند. آن موقع همه‌ی مبارزین با شاه می‌جنگیدند و این‌ها داشتند با آن مبارزین می‌جنگیدند. این سیاست تفرقه از درون، جزء خیانت‌های همیشگی كمونیست‌ها بود.

منبع: farsi.khamenei.ir




برچسب ها :
فتنه كارخانه جنرال! ,  خاطرات امام خامنه ای ,  خاطره ی فتنه كارخانه جنرال! ,  كارخانه جنرال ,  فتنه ,  خطرات امام خامنه ای از فتنه ,  جنرال ,