منوی اصلی
تبلیغات
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
من محمدرضا مرتضوی هستم
به وبلاگ با ولایت تا شهادت خوش آمدید
امید وارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری كنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان

برنامه های اندرویدی تولیدی

امام زمان (عج)




معما های قرآنی




داستان هایی از نماز




دعا های مشكلگشا




بقیع




آموزش مكعب روبیك




کاربردی
ابر برچسب ها
مرتبط با : خاطراتی از رهبری , مذهبی , ولایت , 

بسم الله الرحمن الرحیم

ورزش ، دلیل عدم خستگی 
حاج آقا رحیمیان درباره ی علاقه شدید رهبر به خانواده های شهدا می گوید :
در ماه مبارک رمضان ، قبل از غروب آفتاب ، آقا با خانواده های شهدا دیدار داشتند . این ملاقات بیش از دو ساعت طول کشید و در تمام این مدت ، مقام معظم رهبری روی پا ایستاده بودند .
با این که برنامه های روزانه ، آقا را خسته کرده بود و روزه ماه مبارک ، آن هم نزدیک غروب ، معمولاً ضعف در بدن ایجاد می کند ، محبت آقا به خانواده های شهداء کم نمی شد و ایشان ، ایستاده به درد دل آنان گوش می دادند . این نوع برخورد ، نشان از علاقه ی بسیار شدید آقا به خانواده های شهدا است . همه ، افطار را مهمان آقا بودند . من در کنار سفره ، به معظم له گفتم : شما که این طوری می ایستید و به درد دلها گوش می دهید ، خسته نمی شوید ؟ 
آقا فرمودند : نه ! من چون ورزش می کنـم ، خستـه نمی شوم .

منبع:
bavelayat.parsiblog.com




برچسب ها :
ورزش ,  ورزش رهبر ,  خاطراتی از رهبر ,  خاطرات ولایت ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام ,  با ولایت تا شهادت , 
مرتبط با : خاطراتی از رهبری , مذهبی , ولایت , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

رعایت حقوق در صف نانوایی
یکی از همسایگان رهبر عزیز ما در مشهد تعریف می کرد : چند سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بود ، رهبر ما در حال مبارزه با رژیم شاه بودند . مأموران شاه ، همه جا به دنبال ایشان بودند و هر لحظه امکان داشت که دستگیر شوند . یک روز که من برای خرید نان در صف ایستاده بودم ایشان هم آمدند و در صف ایستادند . میان من و ایشان دو نفر فاصله بود . من بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : حاج آقا ! چند تا نان می خواهید ؟ اجازه بدهید برایتان بگیرم . ایشان با فروتنی فرمودند : « چون بین من و شما دو نفر در صف هستند . من خودم نان می گیرم تا حق این دو نفر از بین نرود .»

منبع:
bavelayat.parsiblog.com




برچسب ها :
خاطراتی از رهبر ,  خاطراتی از امام خامنه ای ,  امام خامنه ای ,  رهبر ,  جانم فدای رهبر , 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic