مرتبط با : مذهبی , 

بسم رب الزینب...



باید نیروها برای انتقال به تهران آماده می شدند.

همه مشغول بستن اثاثشان بودند که خبر رسید حاج همت آمده و میخواهد بچه ها را ببیند.

صدای صلوات و تکبیر و قربان صدقه رفتن های بچه ها بلند بود.

بعضی ها ریخته بودند سر و کول حاجی و می بوسیدنش.

بعد از دوتا عملیات و آن همه خستگی،این خبر واقعا می چسبید.

حاجی گفته بود برای دیدن امام وقت گرفته اند.

بچه ها از ذوقشان نمی دانستند چه کار کنند.

دلشان می خواست همان موقع راه بیوقتند.

حاجی گفت:«خب.حالا که می بینم همه سرحالین،حاضرشین که امشب یه عملیات داریم.

ان شاءالله فردا برای دیدار امام می ریم تهران.»


منبع:شهید42




برچسب ها :
خاطره ای از شهید همت ,  شهید همت ,  شهید ابراهیم همت ,  شهید ,  همت ,  خاطرات جنگ ,  دفاع مقدس ,