منوی اصلی
تبلیغات
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
من محمدرضا مرتضوی هستم
به وبلاگ با ولایت تا شهادت خوش آمدید
امید وارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری كنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان

برنامه های اندرویدی تولیدی

امام زمان (عج)




معما های قرآنی




داستان هایی از نماز




دعا های مشكلگشا




بقیع




آموزش مكعب روبیك




کاربردی
ابر برچسب ها
مرتبط با : مذهبی , داستان كوتاه , امام كاظم (ع) , 


بسم الله الرحمن الرحیم
مسافر آشنا همراه پاسخ
دو نفر از شیعیان امام موسى كاظم علیه السلام حكایت كنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه كه مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مركب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت كنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید كسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر كاملا با احتیاط حركت كنید، كه مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به كوفه آمدیم و دو شتر خریدارى كردیم و زاد و توشه اى تهیّه كرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حركت نمودیم .
در مسیر راه بین كوفه و بصره به كاروان سرائى - كه منزلگاه مسافرین بود - رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى كنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیك ما رسید، متوّجه شدیم كه او حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن كه جواب سلام ما را داد، با دست مبارك خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش كردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این كه زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربركت خود آنها را زیر و رو كرد و فرمود: اینها شما را تا كوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.
منبع:سایت آوینی




برچسب ها :
مسافر آشنا همراه پاسخ ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  كوتاه ,  امام كاظم (ع) ,  جانم فدای اسلام ,  جانم فدای امام خامنه ای , 
مرتبط با : داستان كوتاه , قرآن , امام كاظم (ع) , 

بسم الله الرحمن الرحیم
به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى كه امام موسى كاظم علیه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نیز همراه ایشان در كشتى سوار بودم ، پس چون نزدیك شهر مداین رسیدیم موج عظیمى دریا را فراگرفت و پشت سر ما كشتى دیگرى بود كه در آن جمعیّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فریادى به گوش رسید، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
این سر و صداها و فریادها براى چیست ؟
گفتند: در آن كشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس كنار كشتى رفته و خواسته كه دستهایش را بشوید، ناگهان یكى از النگوهایش داخل آب دریا افتاده است .
حضرت فرمود: كشتى را متوقّف نمائید و ملوان و خدمه آماده كمك و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به دیواره كشتى تكیه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سریع پائین روند و النگو را بردارند.
اسحاق گوید: در همان حال متوجّه شدیم كه آب فروكش كرده و النگو روى زمین آشكار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را بردارید و به صاحبش عروس تحویل دهید؛ و بگوئید كه خداوند متعال را حمد و سپاس گوید.
و چون مقدارى حركت كردیم و از آن محلّ گذشتیم به حضرت عرض كردم : فدایت گردم ، اگر ممكن است دعائى را كه خواندى ، به من تعلیم فرما؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ممكن است ؛ مشروط بر آن كه آن دعا را به كسى كه اهلیّت ندارد، نیاموزى مگر به شیعیانى كه مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .
منبع:سایت آوینی




برچسب ها :
النگو عروس ,  معجزات امام كاظم (ع) ,  امام كاظم (ع) ,  امام هفتم ,  معجزه , 

بسم الله الرحمن الرحیم
واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى
صفوان بن مهران حكایت كند:
روزى امام جعفر صادق علیه السلام دستور داد، شترى را كه همیشه بر آن سوار مى شد، آماده كنم .
همین كه شتر را آماده كردم و جلوى منزل آوردم ، حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام كه در سنین شش سالگى بود، با عجله و شتاب از منزل خارج شد و در حالى كه یك روپوش ایمنى روى شانه هاى خود انداخته بود، كنار شتر آمد و بر آن سوار شد و با سرعت حركت كرد.
خواستم مانع حركت او شوم ؛ ولى نتوانستم و از نظرم ناپدید گشت ، با خود گفتم : اگر مولایم ، حضرت صادق سؤال نماید كه فرزندش موسى و نیز شتر چه شد؟ چه بگویم .
مدّت كوتاهى در این افكار غوطه ور بودم ، كه ناگهان متوجّه شدم شتر جلوى منزل حضرت ، روى زمین قرار گرفت و از تمام بدنش عرق سرازیر بود، آن گاه حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام از آن فرود آمد و سریع وارد منزل شد.
در همین حال ، خادم امام صادق علیه السلام از منزل بیرون آمد و اظهار داشت : اى صفوان ! مولایت فرمود: جُل و پلاس شتر را بردار و آن را در جایگاه خودش بِبَر.
با خود گفتم : الحمدللّه ، امیدوارم امام صادق علیه السلام از سوار شدن بر شتر منصرف شده باشد، همین طور كه با خود مى اندیشیدم ناگهان مولایم از منزل بیرون آمد و فرمود: اى صفوان ! ناراحت نباش ، مقصود این بود كه شتر براى فرزندم موسى آماده شود؛ و سپس افزود: آیا مى دانى او در این مدّت كوتاه كجا رفت ؟
در جواب اظهار داشتم : سوگند به خداى یكتا، هیچ نمى دانم و خبر ندارم .
فرمود: همانا مسیرى را كه ذوالقرنین در مدّت زمانى طولانى پیمود، فرزندم موسى آن را در زمانى كوتاه طى كرد؛ و بلكه چندین برابر آن را در همین مدّت كوتاه پیمود و سلام مرا به تمام دوستان و شیعیانمان رسانید و سپس ‍ مراجعت نمود؛ و هم اكنون چنانچه مایل هستى ، نزد او برو تا تمام جریان را برایت تعریف نماید.
بعد از آن داخل منزل رفتم و چون خدمت حضرت موسى كاظم علیه السلام وارد شدم ، دیدم حضرت نشسته و مقدارى میوه تازه كه میوه آن فصل نبود و مشابه آن هم یافت نمى شد، جلویش قرار داشت ، وقتى متوجّه من شد فرمود:
اى صفوان ! هنگامى كه سوار شتر شدم ، با خود گفتى : اگر مولایم امام صادق علیه السلام از فرزندش جویا شود، چه پاسخ دهم ؟
و خواستى مانع حركت من شوى ؛ لیكن نتوانستى و در همان افكار سرگردان بودى ، كه بازگشتم و از شتر پائین آمدم ؛ و آن هنگام تو با خود گفتى : الحمدللّه ، و سپس پدرم از منزل بیرون شد و فرمود:
اى صفوان ! ناراحت مباش ، آیا فهمیدى فرزندم موسى در این زمان كوتاه كجا رفت و برگشت ؛ و تو گفتى نمى دانم .
بعد از آن ، پدرم فرمود: فرزندم موسى در این زمان كوتاه چند برابر آنچه را كه ذوالقرنین در آن زمان طولانى پیموده بود، پیمود، و اگر مایل هستى وارد شو تا فرزندم تو را در جریان امر قرار دهد.
صفوان گوید: با شنیدن این سخنان حیرت انگیز به سجده افتادم و سپس ‍ گفتم : اى مولاى من ! این میوه هائى كه در حضور شما است ، از كجا آمده ، چون الا ن فصل آن ها نیست ، آیا این میوه ها فقط مخصوص شما مى باشد، یا من هم مى توانم از آن ها استفاده كنم ؟
فرمود: به منزل مراجعت كن ، سهم تو نیز فرستاده خواهد شد.
صفوان افزود: چون به منزل آمدم و نماز ظهر و عصر را خواندم حضرت طبقى از آن میوه ها را برایم فرستاد و آورنده گفت : مولایت سلام مى رساند و مى فرماید: تو دوست و شیعه ما هستى و در خوراكى هاى ما سهیم خواهى بود.
منبع: سایت آوینی




برچسب ها :
واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى ,  واقعه اى حیرت انگیز در شش سالگى(داستانی از زندگی امام كاظم (ع) ,  امام كاظم ,  امام كاظم (ع) ,  امام هفتم , 
مرتبط با : امام كاظم (ع) , مذهبی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

شهادت امام كاظم (ع) هفتمین اختر تابناك مكتب امامت و ولایت را به همه دوستداران و شیعیان آن حضرت تسلیت می گوییم




برچسب ها :
شهادت امام كاظم ,  امام كاظم (ع) ,  امام ,  شهادت ,  تسلیت شهادت امام كاظم (ع) ,  شهادت امام هفتم , 
مرتبط با : مذهبی , احادیث , امام كاظم (ع) , 

بسم الله الرحمن الرحیم






امام كاظم (ع)


هر که خشم خود را از مردم باز دارد، 

خداوند عذاب روز قیامت را از او باز می دارد.





برچسب ها :
امام كاظم (ع) ,  امام هفتم ,  حدیث ,  حدیث امام كاظم (ع) ,  خشم ,  كنترل خشم ,  حدیث كنترل خشم , 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic