تبلیغات
.::::با ولایت تا شهادت::::. - مطالب داستان كوتاه
منوی اصلی
تبلیغات
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

سلام
من محمدرضا مرتضوی هستم
به وبلاگ با ولایت تا شهادت خوش آمدید
امید وارم لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری كنید.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
جستجو

لوگوی دوستان

برنامه های اندرویدی تولیدی

امام زمان (عج)




معما های قرآنی




داستان هایی از نماز




دعا های مشكلگشا




بقیع




آموزش مكعب روبیك




کاربردی
ابر برچسب ها
مرتبط با : داستان كوتاه , شهدا , 

بسم الله الرحمن الرحیم


شهید همت در جبهه‌های جنگ علیه باطل رابطه خیلی خوب و برادرانه‌ای با رزمندگان داشت.

از همین رو برآن شدیم تا با بیان خاطراتی از کتاب "معلم فراری" به خاطراتی بر اساس زندگی این شهید بزرگوار بپردازیم.

سلاح زیر برف


مقر سپاه پر از ضد انقلاب است. نه اینکه حالا ضد انقلاب باشند، قبلا ضد انقلاب بودند. با همین سلاح‌هایی که الان در دست دارند، مدت‌ها با پاسداران و بسیجی‌های سپاه پاوه جنگیده‌اند. حالا معلوم نیست که چطور فرمانده سپاه به آن‌ها اعتماد کرده و نه تنها سلاح‌هایشان را نگرفته، بلکه آن‌ها را عضو بسیج هم کرده است.  
 



ادامه مطلب

برچسب ها :
نفوذ ضد انقلاب در سپاه پاسداران/ ماجرای کاک نایب و کاک همت ,  ;h; ilj ,  داستان های شهید همت ,  شهید همت ,  همت ,  كردستان ,  پاوه , 
مرتبط با : امام خامنه ای , خاطراتی از رهبری , زندگی نامه , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

گشت‌زنی 2ساعته در «بم» با لباس مبدل

روزی که بم زلزله آمد، صبح جمعه بود. فردای آن روز یعنی شنبه قبل از ظهر، «آقا» بنده را صدا کردند و گفتند من می‌خواهم امروز به بم بروم.

ما گفتیم امروز امکانش نیست و ایشان فرمودند حداکثر تا فردا وقت دارید تا مقدمات کار را فراهم کنید.

ما هم آماده شدیم و فردای آن روز یعنی یکشنبه ایشان با لباس مبدل و یک کلاه پشمی که بر سرشان بود، با یک وانت 2کابین حدود 2 ساعت در شهر چرخیدند و هیچ کس ایشان را نشناخت و حتی فرماندار هم که به فرودگاه آمده بود، خبر نداشت.

یک ماه از این ماجرا گذشت و آقا مجددا به بم سفر کردند. چند ماه بعد هم که ایشان به کرمان رفتند، مجددا از بم بازدید کردند.

حضرت آقا با همه وسائل اعم از قطار، هواپیما و ماشین مسافرت‌ می‌کنند و گاهی هم که امکانش باشد، با هواپیمای عادی سفر می‌کنند.

 منبع:www.farsnews.com




برچسب ها :
گشت‌زنی 2ساعته در «بم» با لباس مبدل ,  امام خامنه ای ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام ,  خاطرات ,  خاطرات محافظان ,  با ولایت تا شهادت , 
مرتبط با : امام خامنه ای , زندگی نامه , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

پذیرایی تنها با یک خورشت

نوع میهمانی‌های ایشان که اقوام یا آشنایان‌شان می‌آیند، طوری است که فقط یک نوع غذا بر سر سفره قرار می‌دهند.

خود ایشان می‌گفتند پدر و مادر بنده این قرار را گذاشته بودند که اگر میهمان برایشان آمد، یک نوع پلو و دو نوع خورشت بر سر سفره بگذارند اما بنده و خانم قرارمان این است که فقط یک نوع پلو و یک نوع خورشت باشد.

من هم در طول خدمتم که گاهی بر سر سفره میهمانان ایشان و یا مقامات کشوری حضور داشتم، هیچ گاه بیش از یک نوع غذا ندیدم. 

منبع:www.farsnews.com




برچسب ها :
پذیرایی تنها با یک خورشت ,  امام خامنه ای ,  با ولایت تا شهادت ,  خاطرات امام خامنه ای ,  زندگی امام خامنه ای ,  زندگی رهبری ,  اقا , 
مرتبط با : داستان كوتاه , زندگی نامه , خاطراتی از رهبری , امام خامنه ای , 

بسم الله الرحمن الرحیم


اگر پیکان «ضدگلوله» می‌شد...

یک مرتبه حضرت آقا من را صدا کردند و گفتند آقای نجات! هر چه ماشین شیک و خارجی در تیم حفاظت بنده وجود دارد، همه را خارج کنید و هیچ کدام دیگر نباشد.

بعد به من گفتند اگر «پیکان» قابلیت ضدگلوله شدن را داشت، من می‌گفتم سوار آن شوم اما اگر پیکان نمی‌شود، یک ماشینی باشد که مدل آن کمی بالاتر است. چیزی بیشتر از حد ضروری نباشد. در غیر این صورت خود شما باید فردای قیامت پاسخگو باشید و من مسئولیت آن را بر عهده نمی‌گیرم.

بعد از اتمام حجت «آقا» بود که بنده حدود 20 خودرو را جمع کردم و دادم رفت.

منبع:www.farsnews.com




برچسب ها :
اگر پیکان «ضدگلوله» می‌شد... ,  خاطرات امام خامنه ای ,  امام ,  زندگی امام خامنه ای ,  ماشین امام حامنه ای ,  ماشین فرزندان رهبر مملكت ,  امام خامنه ای , 
مرتبط با : امام خامنه ای , داستان كوتاه , زندگی نامه , خاطراتی از رهبری , 

بسم الله الرحمن الرحیم

* نان سنگک برای محافظ‌ها

یکی دیگر از محافظ‌ها تعریف می‌کرد که روال کار ما اینطور بود که صبح‌ها 2 عدد نان سنگگ می‌خریدیم و به منزل ایشان می‌آوردیم. بعد از چنددقیقه ایشان بخشی از نان را به یکی از آقازاده‌ها می‌دادند تا برای خوردن ما بیاورند.

این برادر محافظ تعریف می‌کرد ما نشسته بودیم و دیدیم که در اتاق دائم باز و بسته می‌شود. وقتی مراجعه کردیم دیدیم خود حضرت آقا پشت در هستند و یک سینی چای در دست دارند و چون با دست دیگرشان نمی‌توانستند در را باز کنند (به دلیل مجروحیت در انفجار) با پای خودشان این کار را می‌کردند اما در بسته می‌شد.

این نشان می‌دهد که رهبر انقلاب در برخورد با افراد دیگر حتی محافظ‌ها چه رفتاری دارد.

www.farsnews.com






برچسب ها :
* نان سنگک برای محافظ‌ها ,  داستان هایی از زندگی امام خامنه ای ,  اقا ,  خاطرات محافظان امام خامنه ای ,  با ولایت تا شهادت ,  امام خامنه ای ,  امام , 
مرتبط با : امام زمان (ع) , مذهبی , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم




مرد سلام نماز را داد و تسبیحش را از روی جانماز برداشت. در حالی که دانه های تسبیح نوبتی از میان انگشتانش رد می شدند، آن فکر همیشگی به سراغش آمد.

 

 این شب جمعه هم به عادت دیگر شب های جمعه، باید روی منبر می نشست و از امام غایب برای مردم سخن می گفت. اما امشب با شبهای دیگر فرق داشت. با خودش می گفت: چه طور می توانم حقیقت را کتمان کنم.

 

صدای صلوات مردمی که منتظر شنیدن حرف های شیخ بودند، او را به خودش آورد. پاهایش رمقی نداشت. دوست داشت روی همان پله اول منبر بنشیند و از همان جا با مردم حرف بزند، اما چاره ای نداشت، دستش را به زانوانش گرفت و یا علی ای گفت و بالا رفت.

 

مثل همیشه آیه و حدیثی گفت و چند مسئله شرعی مطرح کرد و با اینکه اصلاً دوست نداشت برود سراغ اصل مطلب، زیر لب دعای همیشگی را زمزمه کرد اما این بار با صدایی آرام.

 

اللهم انّا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه، بغض گلویش ترکی برداشت و با هق هق ادامه داد و غیبة ولینا و کثرة عدوّنا، این جمله را که گفت یاد چند روز پیش افتاد که عده ای لامذهب سر راهش چاله ای کنده بودند و او در آن افتاده و سر و صورتش زخمی شده بود. دوباره به خودش آمد و با تته پته گفت: و قلّة عددنا.

 

وقتی چشمش به این همه آدم افتاد که گوش تا گوش مسجد نشسته بودند و با اشتیاق منتظر شنیدن از امامشان بودند، جرأتش را برای گفتن این جمله از دست می داد. دیگر نمی توانست ادامه دهد. با خودش می گفت: کجا تعدادمان کم است؟ این همه آدم مخلص و پاک. من نمی دانم پس کی ظهور اتفاق می افتد؟ این آدم ها که بیشتر از سیصد و سیزده نفرند.

 

در همین افکار بود که یکی از مریدانش به پایش زد و گفت: آقاجان حالتان خوب است؟، شیخ علی به خودش آمد و دعا را ادامه داد. دعا که تمام شد، بدون هیچ حرفی از منبر پایین آمد.

 

ناگهان همهمه و صدای مردم مسجد را پر کرد، همه مات و مبهوت نگاه می کردند و در گوش هم از علت رفتار شیخ علی سخن می گفتند.

 

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید




ادامه مطلب

برچسب ها :
منتظر غیر واقعی ,  منتظر ,  منتظر ظهور ,  امام زمان ,  منتظر واقعی ,  امام ,  با ولایت تا شهادت , 
مرتبط با : مذهبی , داستان كوتاه , امام كاظم (ع) , 


بسم الله الرحمن الرحیم
مسافر آشنا همراه پاسخ
دو نفر از شیعیان امام موسى كاظم علیه السلام حكایت كنند:
علىّ بن یقطین روزى مقدارى اموال و اجناس ، به همراه چند نامه كه مسائلى در آنها از حضرت سئوال شده بود، تحویل ما داد و گفت :
دو مركب سوارى تهیّه نمائید و این نامه ها و اموال را به مدینه ببرید و تحویل حضرت موسى بن جعفر علیهما السلام دهید؛ و جواب نامه ها را دریافت كنید و بیاورید.
و سپس افزود: مواظب باشید كسى از این راز آگاه نشود و در طول مسیر كاملا با احتیاط حركت كنید، كه مبادا خطرى متوجّه شما شود.
آن دو نفر گویند: به كوفه آمدیم و دو شتر خریدارى كردیم و زاد و توشه اى تهیّه كرده و با آن اموال سوار شترها شدیم و از راه بصره به سوى مدینه منوّره حركت نمودیم .
در مسیر راه بین كوفه و بصره به كاروان سرائى - كه منزلگاه مسافرین بود - رسیدیم ، در آن جا فرود آمدیم و بارها را پائین آوردیم ، علوفه جلوى شترها ریختیم و در گوشه اى كنار بارها نشستیم تا پس از استراحت ، غذا بخوریم .
در همین بین سوارى از دور نمایان شد؛ و بسمت ما آمد، چون نزدیك ما رسید، متوّجه شدیم كه او حضرت ابوالحسن ، امام موسى كاظم علیه السلام مى باشد.
لذا جهت احترام به آن حضرت ، از جاى خود برخاستیم و سلام نمودیم .
امام علیه السلام پس از آن كه جواب سلام ما را داد، با دست مبارك خود نوشته اى را تحویل ما داد و فرمود: این جواب مسئله هاى شما است ؛ و از همین جا بازگردید.
سپس آنچه مربوط به حضرت بود تقدیم حضرتش كردیم و عرضه داشتیم : یا ابن رسول اللّه ! زاد و توشه ما پایان یافته است ، اجازه فرمائید وارد مدینه شویم و ضمن این كه زیارت قبر حضرت رسول صلى الله علیه و آله را انجام دهیم ، زاد و توشه اى نیز براى بازگشت تهیّه نمائیم ؟
حضرت فرمود: آنچه آذوقه برایتان باقى مانده است ، بیاورید؟
پس باقى مانده آذوقه ها را جلوى حضرت نهادیم ، حضرت با دست پربركت خود آنها را زیر و رو كرد و فرمود: اینها شما را تا كوفه مى رساند و در آینده به زیارت قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله نائل خواهید شد.
منبع:سایت آوینی




برچسب ها :
مسافر آشنا همراه پاسخ ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  كوتاه ,  امام كاظم (ع) ,  جانم فدای اسلام ,  جانم فدای امام خامنه ای , 
مرتبط با : داستان كوتاه , قرآن , امام كاظم (ع) , 

بسم الله الرحمن الرحیم
به نقل از اسحق بن عمّار آورده اند:
هنگامى كه امام موسى كاظم علیه السلام به سوى بصره رهسپار بود، من نیز همراه ایشان در كشتى سوار بودم ، پس چون نزدیك شهر مداین رسیدیم موج عظیمى دریا را فراگرفت و پشت سر ما كشتى دیگرى بود كه در آن جمعیّتى ، عروسى را به منزل شوهرش مى بردند.
ناگهان فریادى به گوش رسید، حضرت فرمود: چه خبر است ؟
این سر و صداها و فریادها براى چیست ؟
گفتند: در آن كشتى ، دخترى را به عنوان عروس به منزل شوهرش مى برند، عروس كنار كشتى رفته و خواسته كه دستهایش را بشوید، ناگهان یكى از النگوهایش داخل آب دریا افتاده است .
حضرت فرمود: كشتى را متوقّف نمائید و ملوان و خدمه آماده كمك و برداشتن النگو باشند.
پس از آن ، حضرت به دیواره كشتى تكیه داد و دعائى را زمزمه نمود و سپس ‍ فرمود: ملوان ها سریع پائین روند و النگو را بردارند.
اسحاق گوید: در همان حال متوجّه شدیم كه آب فروكش كرده و النگو روى زمین آشكار است .
بعد از آن ، حضرت افزود: النگو را بردارید و به صاحبش عروس تحویل دهید؛ و بگوئید كه خداوند متعال را حمد و سپاس گوید.
و چون مقدارى حركت كردیم و از آن محلّ گذشتیم به حضرت عرض كردم : فدایت گردم ، اگر ممكن است دعائى را كه خواندى ، به من تعلیم فرما؟
امام علیه السلام فرمود: بلى ، ممكن است ؛ مشروط بر آن كه آن دعا را به كسى كه اهلیّت ندارد، نیاموزى مگر به شیعیانى كه مورد اعتماد باشند؛ و سپس حضرت آن دعا را املا نمود و من نوشتم .
منبع:سایت آوینی




برچسب ها :
النگو عروس ,  معجزات امام كاظم (ع) ,  امام كاظم (ع) ,  امام هفتم ,  معجزه , 
مرتبط با : جالب , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم


پند مادر
روستا

دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می كرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز كرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند

سالها گذشت تا اینكه پدر از دنیا رفت. تمام اموال و املا كش به پسرش رسید .

پسر كم كم نصیحتهای پدر را فراموش كرد و شروع به ولخرجی كرد، و در انتخاب دوستان بی دقت شد . هر هفته مهمانی می داد و خوش می گذراند . روزها می گذشت و پسر برای تامین هزینه های خود هر بار تكه ای از زمینهای پدرش را می فروخت .

مادرش كه شاهد كارهای او بود ، سعی می كرد پسرش را متوجه اشتباهش بكند . یك روز پسر برای اینكه خیال مادرش را راحت كند به او قول داد كه دوستانش را آزمایش كند تا به وی نشان دهد در مورد دوستانش اشتباه می كند و او دوستان خوبی دارد.

فردای آن روز پسر در حالیكه مشغول غذا خوردن با دوستانش بود ، گفت :”‌ چند هفته ای است كه موشی نابكار در منزل ما لانه كرده است و امان ما را بریده است . دیشب نیز دسته هاون را با دندانهایش ریز ریز كرده است .

آنها در دلشان به ساده لوحی او خندیدند و او را مسخره كردند كه چطور ممكن است موش یك جسم فلزی را بجود ، ولیكن حرفهای او را تا یید كردند و گفتند:”‌ حتمأ دسته هاون چرب بوده و اشتهای موش را تحریك كرده است.

پسر نزد مادرش رفت و گفت :”‌ ماجرای عجیبی را تعریف كردم ولی آنها به من احترام گذاشتند و به روی من نیاوردند .“ مادر گفت: ”‌ دوست خوب كسی هست كه حقایق را بگویید نه آنكه دروغ تو را راست پندارد.“ ولی پسر نپذیرفت.

مادر مرد و پسر به كارهای خود ادامه داد تا تمام ثروتش را به باد داد .

روزی خیلی گرسنه بود، به دوستانش رسید كه در كنار سفره ای مشغول غذا خوردن بودند در كنار آنها نشست به امید آنكه تعارفی بكنند و او هم بتواند از آن سفره لقمه ای بردارد ، ولیكن آنها به روی خود نیاوردند . پسرك شروع به تعریف كرد كه :”‌ قرص نانی و تكه ای پنیر دیشب كنار گذاشته بودم ولیكن موشی تمام آنرا خورد .”‌ دوستانش او را مسخره كردند و گفتند :”‌ چطور ممكنست موشی یك نان درسته را بخورد .“ پسر به آنها گفت : ”‌ چطور موش می تواند دسته هاون را بخورد ولی نمی تواند یك نان درسته را بخورد . ”‌

به یاد پندهای مادرش افتاد و فهمید چقدر اشتباه كرده است ولیكن افسوس كه دیگر دیر شده بود و راهی نداشت.

منبع:تبیان





برچسب ها :
پند مادر ,  داستان ,  داستان كوتاه ,  داستان پند ,  پند آموز , 
مرتبط با : مذهبی , داستان كوتاه , 

بسم الله الرحمن الرحیم

داستانهایی از زندگی امام جواد (ع)

امام جواد,زندگینامه امام جواد,امام محمد تقی

 امام جواد
صحنه‌ای شگفت‌آور از امام جواد (ع)
حكیمه - دختر حضرت موسى بن جعفر و خواهر امام رضا علیهم السلام – حكایت می كند:
وقتی زمان ولادت حضرت جواد الائمّه علیه السلام نزدیك شد، حضرت ابوالحسن، امام رضا علیه السلام مرا به همراه همسرش، خیزران - مادر حضرت جواد علیه السلام - با یك نفر قابله (ماما) داخل یك اتاق قرار داد و درب اطاق را بست. وقتى نیمه شب فرا رسید، ناگهان چراغ خاموش شد و اتاق تاریك گشت ؛ و ما ناراحت و متحیّر شدیم كه در آن تاریكى، در چنین موقعیّتى حسّاس چه كنیم؟
در همین تشویش و اضطراب به سر مى بردیم كه ناگاه درد زایمان خیزران شروع شد؛ و اندكى بعد وجود مبارك و نورانى حضرت ابوجعفر، محمّد جواد علیه السلام از مادر تولّد یافت و با ظهور طلیعه نورش تمام اتاق روشن گشت.
حكیمه می گوید: به مادرش، خیزران گفتم: خداوند كریم به واسطه وجود مبارك و نورانى این نوزاد عزیز، تو را از روشنائى و نور چراغ بى نیاز گردانید.
پس چون نوزاد بر زمین قرار گرفت، نشست و نور تشعشع انوار الهى، تمام اطراف بدنش را فرا گرفت، تا آن كه صبح شد و پدر بزرگوارش حضرت ابوالحسن، علىّ بن موسى الرّضا علیهماالسلام تشریف آورد؛ و با لبخندى نوزاد عزیز را در آغوش گرفت؛ و پس از لحظه اى او را در گهواره نهاد و به من فرمود: اى حكیمه! سعى كن كه همیشه كنارش باشى.
حكیمه در ادامه حكایت چنین می گوید: وقتی روز سوّم مولود فرا رسید، آن نوزاد عزیز چشم هاى خود را به سوى آسمان بلند نمود و بعد از آن نگاهى به سمت راست و سمت چپ كرد و سپس با زبان صریح و فصیح اظهار داشت:
«أشهد أن لا إله إلاّ اللّه، وحده لا شریك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله».
و هنگامى كه شهادت بر یگانگى خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد رسول اللّه صلى الله علیه و آله بر زبان جارى كرد، بسیار تعجّب كردم و در حیرت قرار گرفته و با همان حالت از جاى خود برخاستم و به حضور حضرت رضا علیه السلام آمدم و گفتم: صحنه اى بسیار عجیب و شگفت آورى را دیدم!
امام علیه السلام فرمود: چه چیزى را مشاهده كرده اى؛ كه باعث شگفتى تو گشته است؟
در جواب حضرت گفتم : این نوزاد كوچك چنین و چنان گفت، و تمام جریان را برایش بازگو كردم.
همین كه امام رضا علیه السلام سخن مرا شنید، تبسّمى نمود و سپس فرمود: چیزهاى معجزه آسا و حیرت انگیز بیشترى را نیز مشاهده خواهى كرد. (1)



ادامه مطلب

برچسب ها :
داستانهایی از زندگی امام جواد (ع) ,  امام جواد (ع) ,  جواد (ع) ,  امام ,  داستان هایی از معصومین , 


تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 |