بسم الله الرحمن الرحیم



اشكها آماده باشید ، باز باید در سوگ یاران بزیر آیید. در كشاكش یك راه ، در پی یك طوفان ،آنان دیگر رفته اند ، نامدارانی كه آمده بودند تا پرچم سبز یك هدف را بر بلندای تاریخ نصب كنند ، كنون بر سر گورشان پرچمی سرخ هویداست .


بقیه در ادامه مطلب    
                             

بسم الله الرحمن الرحیم

دستنوشته های شهید  حسین بیدخ

اشكها آماده باشید ، باز باید در سوگ یاران بزیر آیید. در كشاكش یك راه ، در پی یك طوفان ،آنان دیگر رفته اند ، نامدارانی كه آمده بودند تا پرچم سبز یك هدف را بر بلندای تاریخ نصب كنند ، كنون بر سر گورشان پرچمی سرخ هویداست .

بستان ، میعادگاه هزاران نامدار ، هزاران پرچمدار ، هزاران شهید . حال دوباره تكرار میشود . بستان دوباره تكرار میشود ، واین بار دركرخه ، درشوش ، در صالح مشطط . جایگاهی كه زمانی نامدارانی خون را هدیه دادند ، قهرمانانی دست و پا به عاریه سپردند، مكارم مسجدی ، ژاله ،حجازی ، آخوند زاهد، .

دیگر كنون گوئی فرسنگها آن طرفتر در مرز لاله های سرخ بهاری میعادگاه دوبارة ماست و در آنجا هزاران شهید منتظرند .یوسف محمدی ، شوشی ، طاووسی ، نوجوانان ، جوانان پیشرو ، مردان ، بخواب خفتگان ابدی ، خفتگان زنده ، زندگان خفته ، آخوند زاهد ، عصاره و

و فردا باز همة اینان كه كنون با هم اند ، خواهند رفت . امروز دست در یك كاسه و فردا بر سر گور من ، دیگر خدا حافظ.

برادر ما یك روز با هم بودیم و حال تو كجا و من كجا ؟! در مرز ، یاران منتظرند . خون آنها پیمان مقدس ماست .

خالصان ، شهیدان ، عزیزان ، قهرمانان . آنان كه یكروز پرچمدار بودند ، كنون به سعادت رسیده اند ، اما هنوز ما دردمند یك دردیم ، كی آزاد خواهیم شد؟ خدا می داند . خدایا آزادی مارا از این دنیا آزادی امت ما از دست این جنگ نما .

در مرز یاران منتظرند ، اوژنگ ، عیدیان ، زالی زاده ، دباغ و عنایت زارع  پرچم به دست راهنمای سرخ فردای مایند .

در شبی تار به هنگامی كه كركسان در خواب فرو رفته اند صاعقه خواهد رسید و آنها را به خواب ابدی خواهد فرستاد.

 صحرا نورانی می گردد ، پرچمدارانی سرخ درجلو فریادزنان ، تكبیرگویان ،رگبارزنان به پیش...

و بعد ازلحظه ای دیگر ، در گوشه گوشة این صحرا از كرخه تا كارون ، از دزفول تا اهواز ، در پی یك باران لاله خواهد روئید . لاله های سرخ ، بی دست و پا ، مشتها گره كرده ، دهانها باز ، چشمها بینا رو به آسمان ، در گوشه ای از این صحرا ، در كنار یك نهر، در سكوت فریاد می زنند كه :

 برادر، این نبرد در اینجا به پایان نخواهد رسید ، نبرد ما نبرد همیشة تاریخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست  ما هستیم . برادر ، رفتن ما رفتنی برای حركت توست .

برادر ، میروم تا تو بیائی ، این راه اگر بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای .

من زنده ام ، در مرگ نیز زنده ام . اما برادر، زندگیم و حاضریم به یك سِرُم است . سِرُمی كه مبدأش بدست توست . سِرُمی كه رفتن می خواهد ، شدن می خواهد ، رفتنی كه توقفی ندارد و توقفی كه جز مرگ من هدیه ای ندارد .

برادر از تو چیزی نمی خواهم . غریب بودم ، غریبتر رفتم ، دوست ندارم در سوگم حتی گریه كنی ، نیازی نیست ، گریه نكن ، حتی اگر در مرگ من كه مرگ نیست بخندی ناراحت نیستم ، از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینكه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینكه فرداها ،در كوره راهها در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم بسپاری در وحشتم . وحشتی كه زندگی را برایم مرگ می كند و آخرت را نیز برایم دنیا .

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود می نالم ، حس   می كنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده ها فراموشكدة گذشته می شود شهیدان از یاد می روند .

اینكه می گویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست كه گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه كنی ! برادر ، یاد من راه من است .

از اینكه فرداها اینهمه خون برادرانم كه نوید دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از یاد رَوَد بیمناكم . از اینكه فرداها به ضعیفان نَرِسَند ، ثروتمندان  مالكان زمین شوند ، ضعیفان درد كشیدگان روزگار گردند ، شهیدان از یاد رفتگان شوند ، خون شهیدان به استهزاء گرفته شود ، زندگی در آن دنیا برایم تار می شود .

در گوشه گوشة صحرا ، در دشت وسیع خوزستان،  در كنار هر نهر ، در پای هر كوه ، در پای هرلاله ، خون عزیزی برزمین ریخته است. به هر كجا كه می نگری ، جسم عزیزی لبخندبر لب تورا به سوی خود می خواند .در ذره ذرة این خاك خون عزیزان ماست. عزیزانی كه در غربت خاكِ خود جان سپردند .آنان  كه حتی اجسادشان نیز بدست نیامد . هزاران نامدار آشنا ، آشنایان بیگانه ای كه قهرمانانه جان باختند .

در گوشه گوشة این خاك خون شهیدان ماست . در كنج كنج این صحرا ، در كنج كنج این دشت به هرجا كه نِگَری ، به هر گوشه كه رَوی ، به هركجا كه نظر افكنی ، شهیدی بی دست و پا ، بی سرو تن ، پاره پاره ، لبخند بر لب افتاده است. مشتها گره كرده ،دهانها باز، چشمها بینا،رو به آسمان ، در گوشه ای از صحرا ، در كنار یك نهر، در سكوت فریاد میزنند كه :

ای برادر ، در زندگی باری از گناه را بر دوش كشیدم ، تو بدان راه نرو ، در غفلتها یاد خدا از زبانم برید ، تو بر زبان خود جاری كن . فردا به آنهنگام كه لحظة مرگ میرسد زندگی برایت چیزی نیست جز افسوس . غذایت و خوابت در اشك سپری خواهد شد . اما افسوس كه آن لحظه افسوس نیز جوابی ندارد .

برادر، در آرزوها و رؤیاها گم شدیم .در لحظة مرگ همة آرزوها و رؤیاها و همة شیرینیهای زندگی در مقابل یك آرزو مورد سؤال قرار می گیرند . دیگر دنبال آرزوهای یاوه نرو .

برادر ، از تو هیچ نمی خواهم ، حتی غم خوردن و بیادم اشك ریختن را از تو نمی خواهم . فقط یك چیز می خواهم ، خواستنی كه برای من نیست ، خواستنی برای خودت ، برادر، تنها این را  می خواهم ، من در آرزوها گم شدم ، در گناهان غوطه خوردم ، در منجلاب معصیتها خدا را به فراموشی سپردم ، شیطان غفلت ذكر خدا را در نظرم ذبح شرعی كرد . برادر، فقط این را می خواهم ، تو دیگر دنبال اینها نرو. نرو ، فرداپشیمان می شوی ، پشیمانی كه سودی ندارد ، دردی كه دوائی ندارد ، اشكی كه جوابی ندارد .

برادر، اگر بعنوان یك شهید قبولم داری ، من نیز بعنوان یك پیام به تو میگویم :

برادر زندگی چند صباحی بیش نیست ، چنان زندگی كن كه به لحظة وداع زندگی برایت افسوس نشود .

در كنج كنج این صحرا ، در گوشه گوشة این دشت به هركجا كه می نگری در هرگوشه كه رَوی ، به هر محل كه نظر افكنی ، شهیدی بی دست و پا ، بی سر و تن ، پاره پاره لبخند بر لب افتاده است ، مشتها گره كرده ، دهانها باز ، چشمها  بینا رو به آسمان ، در گوشه ای از صحرا ، در كنار یك نهر در سكوت فریاد می زنند كه : برادر راهم را ادامه بده.        حسین بیدخ ­ـ­ـ- دزفول پادگان دوكوهه  - گـردان بلال 15 / 12 / 1360

 

قطعه شعری از همکلاسی آسمانی « شهید حسین بیدخ »

 

زندگی می گذرد ، زندگی می گذرد

عده ای را در هوس ، عده ای نیز در نفس ، عده ای نیز تلاشی پیگیر

آنان که زندگی در هوسند ، زندانی زندان خویشتنند ، جملگی در قفسند

آنان که زندگی در نفسند ، زندگیشان آزاد ، اما از همه جا بی خبرند

آنان که بود زندگیشان یک جهاد ، زندگیشان هست تلاش ، می میرند ، می مانند

این را همه انسانها در تاریخ می دانند

اما افسوس ، صد افسوس که آدمها فقط تاریخ می خوانند

گر با مرگ من دین خدا احیا می گردد

و یا با مرگ من سیاه در بند آزاد می گردد

گر با مرگ من دشمن خونخوار ، خوار و رسوا می گردد

و گر با مرگ من سیاهپوستان در بند ، ضعیفان مستضعف ، به وضع فلاکت بار خویش آگاه می گردند

مسلسلها ، مسلسلها ، مرا به میهمانی خدا برید








برچسب ها :
دستنوشته های شهید حسین بیدخ ,  شهید ,  شهید حسین بیدخ ,  حسین بیدخ ,  دستنوشته ,  12blog ,